هیچوقت حرفشو گوش ندادمتصمیم گرفتم برای جبران بهش هدیه بدمبعد در مغزمو باز کردمرفتم سراغ دورترین خاطراتمیکم جلوترجلوترهمین ۴,۵ سال پیشجملههاش رو یکی یکی یاد آوردماین نهاون نهاین؟آممممم نهواساواساهاهاها این جملهش عالی بود خیلی خندیدمولی اینم نهاین؟ این؟؟نه نه جلوتر بودصبر داشته باشپیدا میشهآهان.. همینآره این جمله خوبیههمین رو انجام میدم..حالا نصفه شبمغزم منو از خاب بیدار میکنهاین دفتر رو دست میگیرمو خودکارچشمم نمیبینهچه جوری خدا میدونه رژ قرمز به این رنگ چشم میاد؟همونجوری توو تاریکی و با چشمای نیمه باز مینویسمصبح فکر میکنم خاب دیدمولی دفتر رو چک میکنمهمینجاستواقعی بود.خابم میادسرمو برمیگردونم و سفیدی تن لویی رو میبینمدر اتاق رو باز میذارم که صبح بیاد رو تختم بغلم بخابهکاش پشت سرش نیل و اسکای و اولیور هم بیانتخت بزرگ این خوبی رو داره که یه خونواده توو خودش جا بدهدل تو چی؟خابم میادیه نگاه به اطرافم میندازمپرفکتهمین رو میخاستمهمین تنهاییهمه کاری که این سالها کردمساختن این تنهایی بودهدیگه همه حذف شدنچقدر باشکوهبدون آدم امن تو هیچی نیستیبهش گفتم پارسال امروز پیشت بودمگفت چرا؟گفتم از سمینار روز پزشک توی هتل کادوس رفتم توتونکاران برای یه زایمان اورژانسی و بعد اومدم پیش تو قهوه خوردم و برام از اون ماجرا تعریف کردی و بعد رفتمگفت کجا؟هیچ ایده ای نداشتمگفتم دیدی؟زمان تکرار میشهامروز هم پیشتمگفت میدونی چرا؟نه.... نگو دلیل تکرار شدن زمان رو میدونینگو نمیدونی!!میدونممیدونستمنمیخاستم باور کنمتو بگی باور میکنمزمانتکرار میشهبرایکسانی کهازشدرس نمیگیرن...آهتمام شد..
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی
تاريخ: يکشنبه
4 شهريور
1403 ساعت: 15:25